شهریار دادور
پای من درد می کند
سرم بیشتر
و دستانم می برزند
پائیز هم که هست و از پشت پنچره برگ است که بر باد است
و آفتاب کم جانی که بر نارنجی- زردهای برگ ها می تابد
پای من درد می کند
سرم بیشتر
و دستانم می برزند
پائیز هم که هست و از پشت پنچره برگ است که بر باد است
و آفتاب کم جانی که بر نارنجی- زردهای برگ ها می تابد
پای من درد می کند
سرم بیشتر
ودستانم می لرزند
پاییز هم که هست و ازپشت پنجره برگ است که بر باد است
وآفتاب کم جانی که بر نارنجی ـ زردهای برگ ها می تابد
و به ارغوان شان می برد
درست به مثل رنگ هایی که در یک تابلو از تابلوهای طبیعت
بیجان ون گوگ دیده ام .
2
زمان به ساعت بیقراری نیست
سکون و ساکت وسرد
عقربه از ثانیه به ثانیه می رود
و بر هم که تلنبار می شود
تقویم فصل بر درخت کامل می شود
و من از روی تغییر حالات آن به روزگار پیری خود فکر می کنم
.
3
زمان به ساعت بیقراری نیست
سکون و ساکت و سرد
عبور می کنند از کنارهم مردم
و روزنامه ها خبر از اعدام گروهی چند بلوچ
وتعدادی از جوانان عرب اهواز را
به چاپ زده اند
وهیچکس حتی دست اش را درجیب هم گره نمی زند
ودندان برهم نمی فشرد
واخم نمی کند که : آخر این چه ملعنتی ست که ما در آن
گرفتاریم !
4
تنها یکی ـ دو گلوله کافی ست بر مغز آن پیر وپیر کفتارهای
دیگر
تا همه چیز از هم بپاشد
و زمان به ساعت بیقراری خویش
در آونگ همهمه و آشوب
براین سکون و ساکت و سردی چیره شود .
5
پای من درد می کند
سرم بیشتر
و دستانم می لرزند .
دلم هم ؟
نه ـ فکر نمی کنم
هنوز برای یک تکه آشوب و درهم ریختگی اوضاع
لک می زند .
6
تنها یکی ـ دوگلوله کافی ست :
با خود می گویم
تا زمان به ساعت بیقراری خویش
در آونگ همهمه و آشوب
براین سکون وساکت وسردی چیره شود
و من با پای درد و همین چوب دستی های زیر بغل ام
در میدان شهر
یکی از بازیگران آشوب های خیابانی باشم .
6 نوامبر 2013
15 آبان 1392