Tuesday, 12 November 2013

هشتمین روز هفته

داود رحیمی

صحنه: یک اطاق با تزئین یک سماور و قوری روی یک میز و در گوشه ای دیگر رختخوابهائی که روی هم چیده شده و چند عکس نصب شده روی دیوار و مشخص ترینش قاب عکس یک دختر حدود 18 ساله.





با ورود زن و مردی غمزده و زدن کلید برق صحنه روشن میشود. زن چادرش را از سر بر میدارد و میاندازد رو رختخواب و ساک دستی کوچکی را میگذارد و زیر لب با بغض و نفرت دائماً دنیائی را نفرین میکند وسط صحنه و همزمان مرد هم کتش را به چوب لباسی آویزون میکند و لم میده به رختخواب صدای زمزمه ترانه زیر

 

مرد :( زیر لب قر میزند ) هرچه بهت گفتم!

زن تو گوشت نرفت که نرفت ! اینم نتیجه اش!

ششم و که خوند گفتم زن بذار بشینه تو خونه ،

گفتی دختر باید سواد داشته باشه ، مدرسه و دانشگاه بره!

گفتم زن مواظبش باش ! ببین با کی می شینه با کی پا میشه

گفتی عاقله

دخترای امروزی هوشیارند

گفتم زن بگیرش ور دست خودتو کدبانویی یادش بده ! من که برای یه لقمه نونش وا نمونده بودم ! بودم !؟

یه خری رو پیدا کن و ردش کن بره

…......................

 

زن: چیه اوس حسن خونه رو گذاشتی رو سرت!؟

مگه پشه بود که ردش میکردم میرفت!؟

مگه دم در شوهر ریده بودند،

خمره رنگ ریزیه!؟

مرد : مگه اون یکی رو که شوهر دادی ، بد شد!؟

 

زن : نه ! گاوه شاخش زد و انداختش تو باغ گلستون

چیه سر بجونم کردی !؟ درد خودم بس نیست!؟

شوهر میکرد که عاقبتش مثه من بشه!؟

مثه خواهرش بشه!؟

 

مرد: مگه خواهرش چه شه! تو چته !؟ تو زندگی چی کسرتون گذاشتم!؟

 

زن: هیچی! گفتم که ! گاوه شاخش زد و انداختش تو باغ گلستون

از صب تا غروب، بچه ام، تو کارخونه جون میکنه و ور ور ماشینای اوس منصور تو گوششه

شبم که میاد خونه باید کون برداری شوهر و مادر شوهر و بکنه

تا حرفم که میزنه بقچه اش زیر بغلش و راهی خونه باباش میشه با یه بادمجون زیر چشمش

چه میدونستم!؟

خبر مرگم

فرستادمش درس بخونه مثه منو خواهرش نشه

معلمی، چیزی بشه

خانم خودش بشه

محتاج یه لقمه نون شوهر نشه

چه میدونستم اینطور میشه!؟

 

مرد: زن اگر دکتر هم که بشه !!!!!!!! آخرش باید کون بچه بشوره

 

زن: تا اومدم دسه چپ و راستمو بشناسم ، شش تا توله گذاشتی تو بغلم و از صوبه (صبح) سحر تا لنگه شب، تو خونت (خونه ات ) مثه سگ جون کندم

با دارو ندارت ساختم و آبروداری کردم

تو سرمای زمستون یه وجب یخ حوض شکوندم و لباس کاراتو شستم

با همه چیت ساختم و دم نزدم

اینم دستمزدم

 

مرد: چیه باز طلب کار شدی و شروع کردی شخم زدن گذشته و زندگی ، اگر قرار بشه گذشته و این زندگی را شخم بزنیم !؟ منم …...............

 

زن: من چی!؟ چی داری که بگی!؟ دروغ میگم بگو، بد زنی بودم !؟ چرا لال شدی!؟

 

مرد: باز هار شد یا،

مگه غیره اینه!؟

تو این بچه رو بکشتن دادی ! ندادی!؟

اگه مثه خواهرش میفرستادیش کشبافی اوس منصور بجای مدرسه و درس ، نمیشد!؟

آسمون بزمین میومد؟

به این راهها کشیده میشد!؟

یاد میگرفت یه لقمه نون در بیاره

کی که دختر بزرگ نکرده!؟

همین دخترای آفت خانم............

 

زن : چه میدونی بیرون چه خبره ! از صبح تا دم غروب بقول خودت رو چوب بس با یه مشت عمله بنا سر و کار داشتی و شبم تو قبه خونه (قهوه خانه) با رفیقات بودی، او موقتی هم که اومدی خونه حاضر و آماده گذاشتم جلوت و لمبوندی

من بخت سیا صبا خروسخون که چشمومو باز کردم کلفت بودم و تو خونت جون کندم

یه عمره که از طلوع آفتاب تا شام شستم و روفتم و پختم،

اینم دستمزدم

(زیر زبون با خودش حرف میزنه و قرقر میکنه ) دخترای عافت خانمو برخم میکشه، مرد نمیدونی که اونا بیرون از خونه هزار ….............لا الهه الا الله! نذار زبونم وا بشه مرد

 

مرد: (بمیان خرف زن میاد ) بس کن زن! چیه که باز پاچمو گرفتی!؟ نرم قهوه خونه چطور میتونم چهارتا معمارو ببینم!؟ چطور باید شکم صاب مرده شما رو پر کنم !؟ از صوب تا شب جون میکنم و رو چوب بست بین زمین و هوا هفتاد متر طاق میزنم و اینم خونه زندگیمه، اینم آخر عاقبتم  

آخه میت سگ دختر مدرسه و دانشگاه رو میخواست چیکار!؟ که عاقبتش این بشه! هی گفتی دختر باید سواد دار بشه! سواد دار بشه که این مصیبت را سر پیری به سرم بیاره!؟ عالم و آدم که درس نخوندند مردند!؟ اموراتشون نگذشت!؟

 

زن : آره! گذشت! اما مثل سگ که از صدقه سری سفره حاجی،

سگ هم تو آشغالدونی یه لقمه روزی میخوره،

امورات همه میگذره!

حالا مگه بچه ام چه کرده!؟ ننگ ببار اورده!؟

 

مرد: نه تاج بسرم زده! ببین سر پیری کوریم چه انگشت نمای خلق الله شدم!؟

پول که علف خرس نبود که من لامذهب جون بکنم و بدم بره از صب تا شب مرده باد ، زنده باد بکنه!

هی یه کیف انداخت رو دوشش و بجای کتاب و دفتر اعلامیه و روزنامه گذاشت توش

از صب تا شب جون کندم و از هیچی کسرش نداشتم

چند دفعه بهش گفتم که بابا، ما هم مرده باد و زنده باد خیلی کردیم

دم آخر و تا تقی به توقی میخورد! دم کلفتها در میرفتند و تو سوراخ موشها قایم میشدند و بدبختی اش مال ما بود

بخرجش نرفت که نرفت! اینم عاقبتش

با این همه بدبختی که دور مو گرفته گذاشتی رو دستم که اینهمه پول بدم که جنازشو بگیریم

به هزار کس و ناکس رو زدم و جور کردمو دادم

ندادم!؟

جنازه تحویلت دادند!؟

چهار تیکه لباسشو انداختند جلوت بجای جنازش،

نداختند!؟

غیر از این شد!؟

از اولش نگفتم!؟

آخه زن سر سیاهی زمستون و این وضع کار از کجا بیارم بدهی مردمو بدم؟

با این وضع کی دیگه بمن کار میده!؟ کی منو سر کار میبره!؟

ببین چه ننگی آخر عمری گذاشت رو کولم،

مردم دختراشون عروس میکنند و پول برای جهیزیه اش میدن و ما …...

 

زن : مرد خجالت بکش، چه ننگی..............

 

مرد: این ننگ نیست که از صب تا شب جون کندم تا چیزی کسرش نذارم

بجاش آدم عالم برام خبر بیاوردند که دخترت سر چهار راهها روزنامه فروشی میکنه!

صد دفه گفتم زن مردم خبر میدن که مدرسه نمیره و تمام روز و بهوای مدرسه میره جلو دانشگاه!

گفتی درسش خوبه و شاگرد اوله

آخه زن تو چی میگی! این خیلی بده، این درد و به کی میشه گفت؟ چرا نمی فهمی و خودتو زدی به اون راه

یه عمر جون کندم، تا با آبرو زندگی کنم

آخه زن!!!

این ننگ نیست که یه نر خر ریشو بیاد و چندتا سکه سیاه بذار کف دستو و یه بغچه بزنه زیر بغلتو بگه مبارکه! من دیشب دامادتان بودم!؟ همه چیز شرعی بود!

پس اگر این ننگ نیست!؟

پس چی ننگه زن!؟

میخواستم زمین دهن باز کنه و …...........

 

زن : آره! ننگه! ولی نه برای بچه من! برای اونائی که اینکارا رو کردند ننگ و نفرینه، خبر از دخترای مردم نداری اوسا حسن که چه میکنند!!!

بچه من از گل هم پاکتر بود.

 

مرد: (با بغض و کینه ) این درد نیست که بچه ات را بکشند و خاکش کنند و ندونی کجا باید بری و فاتحه بخونی!؟

این درد نیست!؟ که از صب تا شب رو چوب بس بین زمین و هوا جون بکنی و یه لقمه نون در بیاری و آبروداری کنی …........

 

زن: آخه مرد چی از جونم میخوای، چرا سر بجونم گذاشتی!؟ خطای بچه من چی بود!؟

چقدر بجرم گناه و کارهای نکرده محاکمه اش کردی!؟

یادت رفت!؟

فکر میکنی درد و سوز زخم زبونای تو کمتر از اون گلوله ایه بود که تو سرش زدند

 

مرد : چیکارش کردم، کمه شکمش گذاشتم!؟ ….......

 

زن : یادت رفت!؟ هی بهش بهونه میگرفتی!؟

دیر اومدی!؟ زود امدی!؟ کجا بودی!؟ با کی بودی!؟

این چیه پوشیدی!؟

چرا تو خیابون خندیدی

( و زیر لب همانطور که زمزمه، ساک را جلو میکشه و بازش میکنه و بعد از بیرون آوردن چند تکه لباس نامه ای نظرش را جلب میکند )

 

مرد : بشکنی دستی که نمک نداری!

دِ این کردم و این شد! اگه نمیکردم ببین چی میشد!؟

 

اون چیه!؟

 

زن : یه نامه ،(با بغض ) شاید بچه م وصیتنامه اشِ ( پاکت را بسمت مرد میگیرد) باز کن ببین چی نوشته

مرد: منکه سواد ندارم زن! خودت بازش کن

( زن پاکت نامه را باز میکنه و سکوتی صحنه را میگیرد )

بلند بخون ببینم چی نوشته

زن : ( به سبک نامه خواندن ) سلام به پدر و مادر خوب و زحمتکشم

امیدوارم منو ببخشید که نخواستم و نمیتوانستم برایتان مثل دیگر دخترای فامیل باشم و عروس بشم و آرزوهایتان را بر آورده کنم

و در این ساعات آخر زنده بودنم از شما طلب بخشش میکنم که شاید از نظر شما و فامیل دختر سر براه و خوبی نبوده ام و در این چند ماه گذشته که در زندان بوده ام برایتان کلی دردسر درست کرده ام

بزرگترین جرم من زن بودن منه مثل بقیه هم جنسانم

آقا جون شاید دلت بخواد که بدونی چه انگیزه ای باعث شد که به این راه بیافتم و تا پای جونم برم.

انگیزه من دستهای پینه بسته پدری چون تو بود که هیچوقت وقت خوشی ندید و همیشه زحمت کشید و بهره کارش را حاجی بساز بفروش برد.

تو مادر که تمام غمها و درد ها را بدوش کشیدی تا که ما غم را متوجه نباشیم. مادر من همیشه در چشمای تو و آقا جون را میخوندم که دریایی از آرزو بودند و هیچوقت بهش نرسیدند.

انگیزه من خواهرم بود که انتخاب نکرد و انتخاب شد به ادامه زندگی مملو از درد و فقر و اجحاف.

من بعنوان یک زن پا بمیدان گذاشتم و انتخاب کردم قبل از اینکه انتخاب شوم.

انتخاب کردم که برعلیه فقر و رنج تو پدر زحمتکش مبارزه کنم.

انتخاب کردم راهم را تا بعنوان زن حق تو مادر و خواهرم را بگیرم و این باور را اثبات کنم که ما قبل از جنسیت مان انسانیم و توانا و برابر با مردان.

پدرم، مادرم ما فرزندان فقر و درد و رنج خودمان میبایست کاری میکردیم چرا که هیچکس در هیچوقتی در هیچ جائی بفکر ما نخواهد بود و خودمان واقف به زنگی بی زندگی خودمان میباشیم.

مگر نمیگویند که ظالم و مظلوم بیک اندازه گناهکار است.

شاید باورتان نشود که بشنوید از من که هیچ کینه ای نسبت به پاسداری که قراره بر سینه من شلیک کند و یا تیر خلاص بر سرم بزند ندارم بلکه مبارزه من برای از میان برداشتن جهل و فقر او بود که دیگر مجبور نباشد همنوعش را بکشد.

میدانم هم اکنون که این نامه را میخوانید دیگر من در این دنیا نیستم.

ولی و هرگز فراموش نکنید که تا ظلم هست مبارزه هم هست.

من عاشقانه دوستتان داشتم و همین عشق مرا به این راه کشاند.

برایم سیاه نپوشید و عزاداری نکنید. بعنوان آخرین خواسته ام از شما بعد از بخششم!

هروقت که خواستید یادی از من بکنید این ترانه را با من بخوانید.

( در آخر باشعر و ترانه ای وصیتنامه را خاتمه داده است)

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

 

باز امشب در اوج آسمانم

رازی باشد با ستارگانم

(در این جا پدر با ریتم همراه میشود و با گریه میخواند بسمت قاب عکس دخترش میرود و زن مبهوت او میشود)

 

مرد : امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

(بغضش میترکد و فریاد سر میدهد )

از این عالم چقدر دور بودم، جلوم بودی به این بزرگی بودی، کور بودم و ندیدمت، باهام بودی و نشناختمت، برام بودی و نفهمیدمت

دخترم، بزرگم، خانومم تو اینمدت چی کشیدی!؟

تو منو ببخش، تو ما رو ببخش

 

زن: گریه میکنی!؟

 

مرد: من برای برای اون( بعدش رو به عکس دخترش ) برای تو اشگ نمیریزم! تو خیلی بزرگتر و پاکتر از اشکهای ما هستی! به بخت بد و نادونی خودم گریه میکنم، که چقدر اذیتت کردم،

بابا!!! چرا هیچوقت …........نفهمیدمت!؟

بمیرم برات

این بی ناموسها چی بسرت آوردند.

(زن چادر بسر میکند که از اطاق بیرون برود)

زن: اونموقع که بدنیا اومد! نمیدونستی که یه روز بزرگ میشه! خانم میشه! خوشگل میشه! فهمیده و درسخوان میشه! واسه خودش کسی میشه! عروس میشه! مادر میشه!

مرد: کجا میری؟

زن: میرم اونجائی که همه مادران جمعند، میرم سر خاک بچه ام.

مرد: تو که نمیدونی این بی ناموسها اونو کجا خاک کردند!؟

زن: نمیدونم!؟ وجب به وجب خاک این مملکت خاک بچه منه! بر سر مزار هر آزادیخواه و مبارزی که بشینم اونجا خاک بچه منه! نمیدونم!؟

نمیدونی!؟

(از صحنه خارج میشود)

…..............

صدای موزیک و خواننده همین ترانه توام با همراهی زن، مرد هم از صحنه خارج میشوند

 

 


امشب در سر شوري دارم
امشب در دل نــوري دارم

باز امشب در اوج آسـمانم
رازي بـاشـــد بـا ستارگانم

امشب يک سر شوق وشورم
از ايـن عــالــم گــويــي دورم

از شـادي پـر گـيرم کـه رسـم بـه فلک
سرود هستي خوانم در بر حور و ملک

در آسمان ها غوغا فکنم
سبو بريزم ساغر شکنم

 

 
آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند/ رفتند و شهر خفته ندانست کیستند/ فریادشان تموج شط حیات بود/ چون آذرخش در سخن خویش زیستند/ مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ/ دریا و موج و صخره براشان گریستند/ می گفتی٬ ای عزیزسترون شده ست خاک»/ اینک ببین برابر چشم تو چیستند:/ هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز/ باز آخرین شقایق این باغ نیستند.   محمدرضا شفیعی کدکنی