Saturday, 7 September 2013

شما چه راحتید

شهریار دادور

 [ ماشین جنگی هر روز قوی تر و قوی تر می شود

انگار در داستان های علمی ـ تخیلی زندگی می کنیم ]  :    ژیل دلوز

 1

 

شما چه راحتید

و چه آسودگی محضی در سامان دلخواستۀ آرامش تان دیده می شود

و می بینم که سبک به بال می رسید

وپَر می زند خیال تان

تا انتهای هر آنچه های جهان تان

و به یک " آن " انگار که نیست می شود هر چیز بد پیش ترتان

و چنین است که انگار نبوده است

چیزی که تا همین لحظۀ پیش

به جز " سیاهی مطلق " نبود

و حالا

متناهی وجودتان برتوهم نا متناهی ذات او پُر می شود

از آنچه که از او در تصور اید !

 

2

 

گاهی از خودم می پرسم :

این  چه حکمت است آخر که بازتولید می شود

" هیچ " در مقام هیچ

و مردم که خود آفرینندۀ این لفظ اند

در فریفتاری به کاربرد ِ زبان در مقام لفاظی

مبهوت معجزات همین هیچ خود آفریده اند !

 

3

 

[ هدف چشم فقط دیدن نیست

مجازات هم می تواند اهداف دیگری غیر از تنظیم یک الگو داشته باشد ] :    میشل فوکو

 

حالا همۀ ابزارهای مجازات

درپیش چشمانمان به نمایش است .

این سو و آن سوی تالار

صداهای مبهم و درهم و مغشوش

در رنگ نور و غلیان مه مصنوع

تدارک آیین تنبیه را

بر صحنه می بَرد .

 

شاه لیر گلاسستر نابینا را

به گوشزدی هوشیارانه فرا می خواند :

[ بنگر چگونه عدالت برخُرده دزدی می تازد

به گوش بسپار

با جا به جایی موضع

آسان تر خواهی یافت : عدالت کدام است و دزد کدام

دیده ای تاختن سگ دهقانی را بر سائلی ؟ ]

 

4

می پرسم : این نیست که دیدن پنهان های جهان

تنها از تغییر موضع دیدن میسر است ؟

 

وآیا مجازات هم

بهانه ی پیش برد اهداف دیگری نیست ؟

 

به چهرۀ قهار قدرت

خوب نگاه کن

 

حالا

او آن سگی نیست که بر تو حمله می کند ؟

 

28 آگوست 2013

6 شهریور 1392

 
 
 
1
 
" دهان مردانه اش به لبخندی کج شده
دارد خفه می شود
دنیا بر سرش خراب شده وخفه اش می کند
او زندانی ست و اسیر وعده هایش
از او حساب می خواهند
ودربرابرش ، ماشینی برای حساب کردن
ماشینی برای نوشتن نامه های عاشقانه
ماشینی برای رنج بردن که او را می گیرد
و به او می آویزد
پی یر ، حقیقت را به من بگو !  "     ـ    [ ژاک پره ور ، کوچۀ سِن ]
 
 
2
 
حالا عقلانیت سرمایه مرا از کار بیکار می کند
این تصمیم از دو سو
به سود او ست .
یک اینکه کار ندارد
یعنی که بی کار است
ومن که بیکار ام
می توانم از حواشی ساز و کارهای قرارداد بازار نباشم
ونیز هزینه ای بر افزونه های او
پس این خود برحساب های جاری او می افزاید
[ این وجه اقتصادی عقلانیت اوست ]  در بیکار سازیم
اما دو دیگر این که  :
او با خود فکر می کند
چرا او باید بیل گورکن ها را به دست من بدهد
تا فردا روز
نه در مراسمی رسمی و پراز آداب و ادب
که در یک شورش
و درمیان هلهلۀ هزاران پابرهنۀ بی چیز و یک لاقبای حاشیۀ شهر
" گودالی فراز آرم " 
[ اینجا تفاخر لفظ لازمۀ کارهای بزرگ است
این را از بورژوازی آموخته ام ]
و او را به خاک بسپارم
و هیچ نشانی از او
برسنگ قبرش نیز
گذاشته نشود ، تا گمنام بمیرد !
[ این از وجه عقلانیت سیاسی او ست ]
پس لازم است که من از حیطۀ " قراردادها " بیرون باشم
تا " قاعده  " های او برهرچه از ما ست فرمان کند
زیرا هرگز به زعم او
قرار نبوده است کسی دنیا را برسرش خراب کند
وخفه اش کند
و از او حساب بخواهد
و در برابرش ، ماشینی برای حساب کردن بگذارد
و ماشینی نیز برای نامه های عاشقانه اش
زیرا که او
بازگو کنندۀ حقیقت است در همه حال
ومن به زعم او
بازجوکنندۀ حقیقتم در همه حال !
 
1 آگوست 2013
10 مرداد 1392