شهریار دادور
[ ماشین جنگی هر
روز قوی تر و قوی تر می شود
انگار در داستان های علمی ـ
تخیلی زندگی می کنیم ] : ژیل دلوز
1
شما چه راحتید
و چه آسودگی محضی در سامان
دلخواستۀ آرامش تان دیده می شود
و می بینم که سبک به بال می رسید
وپَر می زند خیال تان
تا انتهای هر آنچه های جهان تان
و به یک " آن " انگار
که نیست می شود هر چیز بد پیش ترتان
و چنین است که انگار نبوده است
چیزی که تا همین لحظۀ پیش
به جز " سیاهی مطلق "
نبود
و حالا
متناهی وجودتان برتوهم نا متناهی
ذات او پُر می شود
از آنچه که از او در تصور اید !
2
گاهی از خودم می پرسم :
این چه حکمت است آخر که بازتولید می شود
" هیچ " در مقام هیچ
و مردم که خود آفرینندۀ این لفظ
اند
در فریفتاری به کاربرد ِ زبان در
مقام لفاظی
مبهوت معجزات همین هیچ خود
آفریده اند !
3
[ هدف چشم فقط دیدن نیست
مجازات هم می تواند اهداف دیگری
غیر از تنظیم یک الگو داشته باشد ] :
میشل فوکو
حالا همۀ ابزارهای مجازات
درپیش چشمانمان به نمایش است .
این سو و آن سوی تالار
صداهای مبهم و درهم و مغشوش
در رنگ نور و غلیان مه مصنوع
تدارک آیین تنبیه را
بر صحنه می بَرد .
شاه لیر گلاسستر نابینا را
به گوشزدی هوشیارانه فرا می
خواند :
[ بنگر چگونه عدالت برخُرده دزدی
می تازد
به گوش بسپار
با جا به جایی موضع
آسان تر خواهی یافت : عدالت کدام
است و دزد کدام
دیده ای تاختن سگ دهقانی را بر
سائلی ؟ ]
4
می پرسم : این نیست که دیدن
پنهان های جهان
تنها از تغییر موضع دیدن میسر
است ؟
وآیا مجازات هم
بهانه ی پیش برد اهداف دیگری
نیست ؟
به چهرۀ قهار قدرت
خوب نگاه کن
حالا
او آن سگی نیست که بر تو حمله می
کند ؟
28 آگوست 2013
6 شهریور 1392
1
" دهان مردانه اش به لبخندی کج شده
دارد خفه می شود
دنیا بر سرش خراب
شده وخفه اش می کند
او زندانی ست و اسیر
وعده هایش
از او حساب می
خواهند
ودربرابرش ، ماشینی
برای حساب کردن
ماشینی برای نوشتن
نامه های عاشقانه
ماشینی برای رنج
بردن که او را می گیرد
و به او می آویزد
پی یر ، حقیقت را به
من بگو ! " ـ
[ ژاک پره ور ، کوچۀ سِن ]
2
حالا عقلانیت سرمایه
مرا از کار بیکار می کند
این تصمیم از دو سو
به سود او ست .
یک اینکه کار ندارد
یعنی که بی کار است
ومن که بیکار ام
می توانم از حواشی
ساز و کارهای قرارداد بازار نباشم
ونیز هزینه ای بر
افزونه های او
پس این خود برحساب
های جاری او می افزاید
[ این وجه اقتصادی
عقلانیت اوست ] در بیکار سازیم
اما دو دیگر این
که :
او با خود فکر می
کند
چرا او باید بیل
گورکن ها را به دست من بدهد
تا فردا روز
نه در مراسمی رسمی و
پراز آداب و ادب
که در یک شورش
و درمیان هلهلۀ
هزاران پابرهنۀ بی چیز و یک لاقبای حاشیۀ شهر
" گودالی فراز
آرم "
[ اینجا تفاخر لفظ
لازمۀ کارهای بزرگ است
این را از بورژوازی
آموخته ام ]
و او را به خاک
بسپارم
و هیچ نشانی از او
برسنگ قبرش نیز
گذاشته نشود ، تا
گمنام بمیرد !
[ این از وجه
عقلانیت سیاسی او ست ]
پس لازم است که من
از حیطۀ " قراردادها " بیرون باشم
تا "
قاعده " های او برهرچه از ما ست
فرمان کند
زیرا هرگز به زعم او
قرار نبوده است کسی
دنیا را برسرش خراب کند
وخفه اش کند
و از او حساب بخواهد
و در برابرش ،
ماشینی برای حساب کردن بگذارد
و ماشینی نیز برای
نامه های عاشقانه اش
زیرا که او
بازگو کنندۀ حقیقت
است در همه حال
ومن به زعم او
بازجوکنندۀ حقیقتم
در همه حال !
1 آگوست 2013