آنچه ميخوانيد گوشه اي از زندگي و مبارزه كارگر آگاه و كمونيست، ناصر سرخي از اعضاي سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر است كه در سال 1360 در زندان شهر تبريز به توسط مزدوران جمهوري اسلامي اعدام شد، همچنين اين داستان پيشتر در سايت پيكاروانديشه و ديگر رسانه هاي جمعي منتشر شده، اما ما همچنان زنده نگه داشتن ياد اين رفيق مبارز، در دوراني كه فشار بر فعالين كارگري ايران روز به روز مضاعف ميگردید را ضروري دانسته و اقدام به باز انتشار آن نمودهايم. باشد كه خورشيد سوسياليسم بر فراز آسمان انسان در بند نظام استثمارگر سرمایه دوباره بتابد و گرما بخش زندگی صدها تن یخ زدهي کارتن خوابهای خیابانهای تهران و بی خانمان های نیویورک باشد که دیگر خود را نیازمند یک غذای گرم نبینند که مقام و منزلت انسانی را بیش از این ارزش است و شایسته بهره مندی از تلاش و دسترنج خود.
می دانیم هر جا كه سرمایه حاکم است و مبارزهي طبقاتی هم هست، در هر کجا دست سرکوب باتوم بدست بلند می شود و با مشتی فشرده پاسخ می گیرد، ناصر سرخی ها و مقاومت شان تدوام حرکتی خواهند بود که امروز تمام کارگران و زحمتکشان ایران و سراسر جهان با فریادهای خود بر علیه نظام پوسیده سرمایه داری سر میزنند و میرود تا در آینده نوید بخش رهایی تمام کارگران و زحمتکشانی باشد که رهایی و پیروزی خود را در استقرار سوسیالیسم و جهانی برابر می بینند.ساعت به 12 نصف شب نزديك ميشد. ناصر مشغول نوشتن بود. پدر و مادر و بقيه اهل خانه خوابيده بودند، ناگهان در به شدت كوبيده شد چه كسي ممكن است باشد؟! او كه اين وقت شب با هيچيك از كارگران وعده ملاقاتي نگذاشته بود... خوب! شايد همسايهئي باشد كه چيزي لازم دارد؟! اما كدام همسايه نصف شبي به اين شدت در ميزند؟ ميداند كه اهل خانه ممكن است خواب باشند. معمولاً ابتدا يواشكي صدا ميزند، اگر... باز صداي نواختن در با شدتي بيشتر بلند شد. پدرش بيدار شد. پدر پا شد كه برود در را باز كند:
-هنوز نخوابيدي ناصر؟ نصف شبي كي ممكنه باشه؟!
پدر هنوز از اتاق بيرون نرفته بود كه در چوبين حياط با صداي بلندي قرپ شكست و چند نفر مسلح پلنگي پوش و پوتين به پا ريختند توي حياط.
-ناصر، پاسدار!!
اهل خانه بيدار شدند. بچه ها انگار جوجههائي كه از لاي پرمرغ سردربياورند هر يك از گوشه اي از زير لحاف و پتوي كهنه و زپرتي سردرآوردند. مادر ناصر گفت:
-خونهم خراب،ناصر، چكار كنيم؟
ناصر نوشته را توي دستش تكه تكه ميكرد، گفت؟
-چيزي نيست آبا، ببينم چه مرگشونه.
اما در همان زمان حال سركي كشيد و از پنجره نگاه كرد كه آيا راه فراري هست؟ نبود!
اتاق، پنجره رو به كوچه نداشت. حياط و كوچه هم پر از مزدوران بود. تازه داشتند از ديوار و پشت بام هم بالا ميرفتند.
انديشيد:
-از كجا ممكنه بو برده باشن؟
اين البته چيزي نبود كه احتياج به هشياري ويژه پليس و پاسدار داشته باشد. در محله و در كارخانه. ناصر، از پيش از قيام هم بهعنوان يك كارگر پيشرو و انقلابي شناخته شده بود. كارگر بودن و پيشرو بودن خود "جرم" آشكار ناصر بود. مخصوصاً كه ناصر در اعتصابها و مشخصاً در مبارزه براي كانون بيكاران فعال بود. بين كارگران محبوب و حرفش برو داشت.
تا پدر ناصر آمد بنجبد و به حياط برود مزدوران با پوتينهايشان آمدند تو:
-اينجا خونه كييه؟
پدر ناصر گفت:
-نميدونيد كييه و در ميشكنيد و ميآييد تو؟
يكي از مزدوران جلوتر آمد:
-دنبال مواد مخدر ميگرديم- و كارتش را نشان داد- با ناصر سرخي كار داريم ميبريمش چند سوالي ازش ميكنيم.
بچه ها كز كرده بودند. مادر ناصر نگاهش را به پوتينهاي سپاه پاسداران دوخته بود و از بس بيمار و نحيف بود داشت از حال ميرفت. ناصر پا شده بود. پدر ناصر غريد:
-اين حرفها يعني چي؟ مواد مخدر چي؟ ما آدمهاي شرافتمندي هستيم. اين وصله ها به ما نميچسبد. نيت اصلي تون چييه؟ هيچكس باور نميكنه ما مواد مخدر داشته باشيم. خونه و زندگي مونوببينين!
و ميخواست با داد و بيداد مانع پاسداران شود كه يك پاسدار دراز و ريشو كه تازه آمده بود تو جيغ زد:
-يعني چي؟! جون نميكنه؟ يالا را بيفت! مواد مخدر با هر چيز ديگه، راه بيفت!
مادر ناصر چشمانش گشاد شد و پيش خود گفت:
-اين چه وضعشه؟!
ناصر كتش را روي دوش انداخت و به پدرش گفت:
-ظاهراً فقط چند سوال نيست! تو به در و همسايه بگو. مساله مواد مخدر نيست. مثل روز روشنه كه زير سر مسعودخان كارفرماست. ميخوان آبرومون را هم ببرن. غير از اونا چه كسي مدعي ماست؟
پاسدار دراز و ريشو گفت:
-اينجام دست بردار نيستي؟ ميخواي آشوب به پا كني؟ جلو بيفت، يالا!
خواهر كوچكتر ناصر زد زير گريه و صداي گريهش بلند شد.
يكي از پاسداران داد زد:
-هيس ساكت! همسايه ها بيدار ميشن! ساكتش كن خانوم!
ناصر در حال بيرون رفتن به پدر نزديكتر شد و توي گوشش گفت:
-به اون پسره هم كه ميلنگه خبر بده!
پاسدار قد بلند بازوي ناصر را گرفت و او را بين خودش و پاسدار ديگري قرار داد و بعد دو پاسدار ديگر با چراغ قوه داخل اتاق شدند و با پوتينهاي گلي شان رختخوابهاي به هم ريخته را لگد كردند و شروع كردند به مثلاً، تفتيش و بازرسي! به هر گوشهئي سر ميكشيدند، پستو، پنجره، تاقچهها، پشت چراغ، پشت سماور، حتي پتوها را از روي بچه ها كنار زده و كوچولوهاي خوابيده را هم بيدار كردند. گوشه هاي موكت را كنار مي زدند. بوي نم و دواي موش فضاي اتاق را فرا گرفت. ناصر كه بين دوپاسدار ايستاده بود، اعتراض كرد:
-اينطوري دنبال مواد مخدر ميگرديد؟
پاسدارها دستش را از پشت دستبند زدند و بدون خداحافظي او را هل دادند و مثل سگهائي كه دنبال غذا بگردند، توي حياط هم داخل سطلها و بشكههاي آب سر ميكشيدند . و بالاخره از در حياط بيرون رفتند.
اهل محله در آن وقت شب ريخته بودند بيرون. گرچه محله آهنگران در حاشيه شهر بود و تازه داشت آباد ميشد و برق نداشت و كوچهها تاريك بود، اما همسايهها توانستند متوجه ماجرا شوند و بفهمند كه پاسداران به خانه ناصر شبيخون زدهاند و او را از خانه بيرون كشيده و بردهاند.
-ناصر بود بردنش، باجي فاطمه؟!
-آره زهرا جان! چند روزي بود كه دلم خبر داده بود، يعني ميگي چيكارش مي كنن زهرا؟
-حيف شد كه دير خبر شديم وگرنه بلاي ماموراي شهرداري را سرشان مي آوريدیم. حالا فردا ميريم دنبالش.
***
در آهني سلول زندان، به روي ناصر بسته شد، ناصر با دستهاي بسته نشست. پارچه سياهي را كه روي چشمهايش بسته بودند، به كمك زانويش، كمي كنار زد تا بتواند سلول را ببيند، سلول يك متر و نيم طول و يك متر عرض داشت. پتوي كهنه كثيفي پهن شده بود. بوي بد سلول را آكنده بود، بوي نم و كاسه غذاي مانده كه كنار ديوار افتاده بود و معلوم بود كه متعلق به زنداني قبلي است. ناصر از زير چشمبند نگاهي به ديوارهاي سلول انداخت. سلول پنجره نداشت و راه فراري به نظر نميرسيد و نوشتههائي بر ديوارها جلب نظر ميكرد، بعضيهاشان را پاك كرده بودند، اما بعضي را توانست بخواند: "كارگران جهان متحد شويد!"، "آثار شلاق پاك ميشود اما آثار خيانت پاك نميشود!"، "سعيد رحمانپور"، "داود ثروتيان"، "يعقوب"، "ممد" ...
به ياد يعقوب افتاد و حرفهائي كه براي كارگران در كانون بيكاران ميزد، چقدر رسا و روشن صحبت ميكرد، چقدر زنده و دقيق از مشكلات و مشقات كارگران بيكار حرف ميزد، انگار صداي يعقوب بود كه در گوشش طنين ميانداخت.
آخرين جملات سخرانياش را به ياد ميآورد كه ميگفت:
" ببينيد رفقا كه چه دنياي برعكسيه. دستهاي ما آفريننده نعمتهاي زندگييه اما در همان حال همين دستهاي ما از آن نعمتها كوتاه است. دستهاي خستهمان را هميشه، روي شكم گرسنه ميگذاريم. سرمايه و نظام سرمايهداري ديواريست بين دست و دهان ما. اين ديوار را بايد ويران كرد!" ناصر همان وقت كه اين حرفها را شنيده بود، پدرش در نظرش مجسم شده بود كه دهها سال رمق جانش را در خدمت داراتر شدن ثروتمندان گذاشته بود و اين اواخر كه تقاضاي بازنشستگي كرده بود آن كلاه را سرش گذاشتند و اخراجش كردند. حالا هم دوباره به ياد پدرش افتاده بود. پدر بيكار باشه و خودش هم كه زنداني است، معيشت خانواده پس چه خواهد شد؟ رشته افكارش به زندان و دستگيري خودش بازگشت: چقدر از كارهايش اطلاع دارند؟ چطوربازجوئي پس بدهد؟ و با همين افكار كم كم خوابش برد...
صبح زود، در آهني سلول با صداي گوشخراش قفل زنگ زدهاش باز شد و زندانبان داد زد:
-ناصر توئي؟
-بلي!
-راه بيفت بريم!
در اتاق بازجوئي او را همچنان دست بسته روي يك صندلي نشاندند و پتوي كهنه و كثيف خاك آلودي روي سرش انداختند، طوري كه از هر طرف به زمين مي رسيد. يك ساعت... دو ساعت... داشت خفه ميشد. اگر هم سربلند ميكرد باران مشت و لگد و شلاق بود كه بر سرش ميباريد. پس از اين تحقير و توهين جناب بازجو رسيد:
-ما همه چيز را ميدانيم! نه خودت را بدبخت كن نه ما را هم دردسر بده! ياالله فوراً هرچي ميدوني بگو! من ضبط صوت را روشن ميكنم كه حرفهاتو بزني. تكمه ضبط صوت را فشار داد.
ناصر گفت:
-چرا منو دستگير كرديد؟
بازجو ضبط صوت را خاموش كرد:
-خودت خوب ميدوني جونهور! تو كارخونه، تو محله خودتون، اينجا و اونجا هميشه دنبال آشوبگري هستي، چوب لاي چرخ اسلام گذاشتي، با انجمن اسلامي سرشاخ ميشي، كارگرارو تحريك ميكني.
ناصر سوال ميكرد تا ببيند اطلاعات مزدوران درچه زمينهئيست، تا هم بهتر جواب بدهد و هم اگر فرصتي دست داد رفقايش در خارج زندان را در جريان قرار دهد و سرانجام گفت:
-اين حرفها چيه؟ شايد عوضي گرفتين!
-خفه شو! هيچ هم عوضي نگرفتيم و خيلي هم خوب ميشناسيمت، تو ناصر سرخي هستي، سن 28 سال در محله آهنگران نزديك خيابان منجم زندگي ميكني، سيزده سال سابقه كار داري در زمان طاغوت هم آشوبگر و خرابكار بودي- و بعد چند فحش چارواداري داد و ادامه داد- زود باش هرچه ميداني بگو! اعتصاباتون، آشوبگريهاي كفرآميزتون عليه اسلام، رهبراننتون، كمونيستها، همه شوبگو! بگو و توبه كن و گرنه سرخودتو به باد دادي.
-باز چند فحش آبدار ديگر زينت حرفهايش كرد و تكمه ضبط را فشار داد.
ناصر انديشيد: پس خيلي چيزها را هنوز نميدانند، و بعد شروع به صحبت كرد:
-پدرم بيكاره، يك پيرمرد 60 ساله، مادرم 45 سالشه، مريضه، سه برادر و پنج خواهريم، من تنها نون آور خانوادهي ده نفريم. پدرم اخراج شده، به زور چنگ و ناخن آلونكي تو حاشيه شهر درست كرديم، نه برق داره نه آب داره، نه خيابون، شهرداري تا حالا چند دفعه خواسته كه اين آلونك را هم رو سرمون خراب كنه. چهار فصل يك نفس و بدون تعطيلي كار ميكنيم. پدر و مادرم هر كدام چند تا مريضي دارن، پول دكتر و درمون...
بازجو جيغ زد:
-اين مزخرفات به درد خودت ميخوره (و چند تا فحش ركيك داد و ناليد):
-اومدي اينجا دكتر و دوا از من ميخواي؟ آب و برق ميخواي؟ به جاي آب و برق كوفت و زهرمار هم بهتون نميديم. انگار نصيحت فايده نداره و تو عاقل بشو نيستي!
بعد رويش را به طرف در برگرداند:
-بيايد تو برادر! مشت و مال ميخواد.
يكي يكي استراحت ميكردند و تكمه پيراهنشان را تا آخر باز كرده بودندو نفس نفس ميزدند.
بعد نوبت شلاق و شكنجههاي جوراجور بود.
***
پس از چند روز به ناصر خبر دادند كه مادرش به ملاقتش آمده است. ناصر تعجب كرد. گرچه بروز نداد، اما برايش عجيب بود. فكر ميكرد چطور مادرش در آن شرايط توانسته ملاقات بگيرد.
جناب بازجو، با چشمان از حدقه در آمده و بغض فرو خردهاش، بين او و مادرش نشسته بود، اما مادر در همان اولين جمله برايش روشن كرده كه:
-در و همسايه- الهي سلامت باشند كه كاري كردند من ترا ببينم –برات سلام دارند.
ناصر فهميد كه مردم محله اعتراضي چيزي كردهاند و مزدوران ناچار شدهاند با اين ملاقات موافقت كنند. او هم ضمن احوالپرسي گرم خانواده و اهل محله و پرسيدن از وضع پدر و احوال پرسي مادر، فرصت را غنيمت شمرد و وسط حرفها به مادرش گفت:
-آبا، بلكه حضرت عباس و فاطمه كمكي بكنن. اونا محفوظن و مي تونن كمك كنن.
به اين ترتيب اسم عباس و زهرا را كه از دوستان محله و كارخانه اش بودند به ياد مادر انداخت و متوجهش كرد كه مزدوران هنوز آنان را نميشناسند و ميتوانند به مبارزهشان ادامه دهند و حتي به آزاد شدن او كمك كنند.
مادر چهره اش بازتر شد و گفت:
-آها آها، آره ناصر جان، منهم شب و روز دست به دامن حضرت عباس و فاطمه زهرا هستم. –و با دلتنگي ادامه داد- خوب وضع و حالت چطوره؟
ناصر گفت:
-دلتنگي نكن آبا، اگر هم مردم. خودت مي دوني كه پاك و سربلندم. مادر نتوانست خود را كنترل كند و اشكش جاري شد.
بازجو با لحن غيضآلودي گفت:
-ملاقات تمومه!
ناصر را به سلول برگرداندند. بازجو به دنبالش داخل سلول رفت و با همان حالت غيضآلود گفت:
-ما مي دانيم تو هيچي بروز ندادي، اين ملاقت هم كه بهت داديم دلمون به حال اون مادر بيچارهت سوخت بلكه تو هم دلت بسوزه و سر عقل بياي. خيال نكن با قفل كردن پكوپوزت ميتوني كاري بكني. اگه حرفاتو بزني همين امروز آزادت ميكنيم. همين امروز! نترس خيال كني كه چون جرمت زياده نميبخشيمت، نه! ما ميتونيم همين طوري الكي اعدامت كنيم، يا همينطوري الكي ببخشيمت، فهميدي؟
ناصر جوابي نداد.
بازجو ناليد:
-ها! جون بكن! جوابي بده!
-من جوابمو دادهم. چيز ديگهئي ندارم بگم.
بازجو در سلول را ترق به روي ناصر بست... و شكنجه ها ادامه يافت.
بيش از يك ماه بود كه ناصر را از سلول به اتاق بازجوئي ميبردند و برميگرداندند و قفل دهانش باز نميشد. هر چه از او سوال ميكردند همان جوابها را ميداد. چند بار تلاش كرده بود فرار كند اما نتوانسته بود. در آن سلول تاريك و نمور و كثيف خوابيدن را برايش قدغن كرده بودند.
نوشتهء "محمد" بر ديوار سلول جلو چشمانش بود: "آثار شكنجه و شلاق پاك ميشود اما آثار خيانت ..."
"محمد" كارگري بود با 21 سال سابقه كار، آگاه و رزمنده، توانائي و روحيهي عاليش هيچ وقت به قيافهي لاغر و عينكهاي قطور ته استكانيش نميخواند. تا آخرين نفس زير شكنجههاي وحشيانه قهرمانانه مقاومت كرد و يك بار ديگر اثبات نمود كه ابزار سركوب سركوبگران، كارگر نيست!
او حتي اسم واقعيش را –كه دشمن به خوبي ميدانست مهدي دانشور است- به دشمن نگفت، و به اين ترتيب اراده يك كارگر آگاه و كمونيست را تجلي داد و اين حقيقت را مجسم نمود كه شكنجه و مرگ در برابر مشقات اين زندگي كه او و همزنجيرانش را در خود ذوب ميكند، چندان نمودي ندارد.
ناصر دردهاي پا و ناخنهاي شكستهاش را، پشت و لگن و دندههايش و سوختگيهاي بدنش را با يادآوري اين خاطرهها تسكين ميداد. گرچه صداي گوشخراش نوار "دعاي كميل" و روضه خواني كه مدام در سلولش با صداي بلند پخش ميشد شكنجهاي بود كه همچون زخمهايش آزارش ميداد، اما اين انجماد هم در برابر آفتاب حقيقت آرمانش تاب مقاومت نداشت. به ياد حرفهاي عباس ميافتاد. صحبتهائي كه در يكي از تجمعهاي كارگران بيكار كرده بود:
عباس پا شد و لنگ لنگان جلوتر آمد و روبروي كارگران قرار گرفت و در برابر حرفهاي يكي از انجمن اسلاميچيهاي خرفت كه كارگران را به صبر دعوت كرده بود و وعده بهشت داده بود گفت:
-بهشت ما بايد روي زمين برپا شود! ما ديگر فريب افسانه خدا و خرما را نميخوريم! زندگي من در محله آهنگران همين شهر تبريز حالاشم جهنمه روزي هزار عقرب و اژدهاي هفت سر مرا ميگزند. بچههام گرسنهن، آب ندارم، روشنايي ندارم، استراحت ندارم، مادرم فلجه، پدرم زمين گير و واريس داره. صدايم هم در بياد زندانيم ميكنن، و شكنجهگرهايي را سراغم ميارن كه از اژدهاي هفت سر درندهترن! منو ميسوزونن، دندههامو ميشكنن، له و لهوردهم ميكنن، اين جهنم نيست پس چيه؟!
بهشت هم همون دنيايييه كه قدرت دست خودمون بيفته و اينهمه نعمت و ثروت و دوادرمون و هرچي خوشي و خرمي دنياس –اين هم محصول رنج خودمون- نصيبمون بشه. نه! ديگه فريب اون افسانههاي پوچ رو نميخوريم."
باز انديشيد:
-"حالا عباس چكار ميكند؟ آيا پيامهايش رسيد؟ آن لنگ دوست داشتني حتماً كارهاي خودشو ادامه داده..."
قفل دهن ناصر هرگز باز نشد، مزدوران هم جرأت نكردند او را زياد نگه دارند زيرا وجودش –در زندان هم حتي- خطري بود براي قدرت سياهشان و تا روز تيرباران با وجود آن همه زخم و درد، همراه همزنجيرانش در زندان سرود ميخواند. و تجربههاي مقاومت در زندان را اشاعه ميداد و روحيه مبارزان در بند را با دميدن درخشان فرداي پيروزي اعتلا ميبخشيد.

